در اين تنهايي كه خواب از چشمانم ربوده است
به تو مي انديشم
مي داني
اگر دوست داشتن تو كار اشتباهي است
پس قلبم به من اجازه نمي دهد كار درستي انجام دهم
چرا كه در تو غرق شده ام و هرگز بدون تو در كنارم نجات نخواهم يافت
من همه وجودم را نثار ميكنم تا تنها يك بار ديگر در كنارتو باشم
تمامي زندگي ام را به خطر مي اندازم تا تو را يك بار ديگر در كنارم حس كنم
چرا كه قادر نيستم تنها با خاطره سرودمان زندگي كنم
من همه وجودم را در راه عشق تو فدا ميكنم
محبوبم
مي تواني مرا حس كني و تصور كني كه من به چشمانت خيره شده ام
تو را به روشني ميبينم زنده و جاودانه در ذهنم جاي گرفته اي
با اين حال همچون ستاره بخت من از من دور هستي
من امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا ميكنم
رويايي ديدم ؛ رويايي غريب
در رويا يك آرزوي من برآورده ميشد ؛ هر آرزويي كه ميخواستم
اما من آرزوي ثروت يا خانه اي با شكوه نكردم
آنچه كه آرزو كردم تنها يك روز ديگر بودن در كنار تو بود
يك روز ديگر ؛ زماني ديگر ؛ غروبي ديگر
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:21  توسط سعید
|
"از من بهتر هم هست؟"
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه . ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:12  توسط سعید
|
تو را من دوست می دارم
به شیدایی به شور عشق
به مجنون پرُ آوازه
به قطره قطره ی باران
به گلبرگ تر و تازه
به هر یادی که در خاطر
به یادت بسته شیرازه
به چشمانت که می دوزد
نگاهم را به دَروازه
تو را من دوست می دارم
نمی دانم، نمی دا نم چه اندازه
به گل هایی که می روید
بهاران در دل صحرا
به دشت سینه عاشق
که می سوزد زهجران ها
به سوگند دو دل با هم
که می بندند پیمان ها
به گرمایی که می بخشد
نگاهی بر دل شیدا
تو را من دوست می دارم
به آبی وسعت دریا
به اشک شوق دیداری
به پایان شب هجران
به مستی و صفای می
به شور و عشق بی پایان
به غوغای دل عاشق
به صبح وصل مشتاقان
به لحظه لحظه با یادت
که آرامش دهد بر جان
تو را من دوست می دارم
میان جمله ی خوبان
تقدیم به عزیز تر از جان
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:9  توسط سعید
|
|
بنام آفریننده ی عشق
من امشب میمیرم
یه عاشق بی قایق تو دریا چشماشو می بنده تو رویا
من عاشق بی قایق تو دریا می میرم چشمامو می بندم بی رویا می میرم
می رمو میمیرم آسوده می شم از عشق می رمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم
یه زیبا نگاهش به موجا یه عاشق بی ساحل تو دریا
پریای دریا من امشب میمیرم از عشق یه زیبا من امشب میمیرم
می رمو میمیرم آسوده می شم از عشق می رمو میمیرم
جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم
یه عاشق من عاشق بی قایق تو دریا چشمامو می بندم بی رویا
یه زیبا نگاشو چه آروم به موجا می دوزه
یه عاشق بی ساحل چه تنها تو دریا می سوزه
ایام به کام وشاد باشین
هیچ غمی هم تو دلتون نداشته باشین
|
| |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:8  توسط سعید
|

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
****************************
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب



+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 18:57  توسط سعید
|
به گل گفتم عشق چيست؟
گفت! از من خوشبوتر....
به پروانه گفتم عشق چيست؟
گفت! از من زيباتر....
به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت!
از من سوزنده تر...
به عشق گفتم! آخر تو چيستي؟
گفت؟....نگاهي بيش نيستم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 18:55  توسط سعید
|